X
تبلیغات
از هر دری سخنی


از هر دری سخنی

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

از وبلاگ edudepitm.blogfa.com

خاطراتی از شهید مهدی باکری از زبان همسرش

شهید مهدی باکری که بود؟(خاطراتی از شهید مهدی باکری از زبان همسرش)

شهردار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به من گفت:« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.»

********************************************************************

 از شهرداری یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»



*********************************************************************

 هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم به من گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.

********************************************************************

رفتیم توی شهر و یک اتاق کرایه کردیم. به من گفت « زندگی ای که من می کنم سخته ها .» گفتم « قبول.» برای همه کاراش برنامه داشت؛ خیلی هم منظم و سخت گیر. غذا خیلی کم می خورد. مطالعه خیلی می کرد. خیلی وقت ها می شد روزه می گرفت. معمولا همان روزهایی هم که روزه بود می رفت کوه. به یاد ندارم روزی بوده باشد که دونفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه گرفته باشیم. همیشه یک غذا می گرفتیم، دو نفری می خوردیم .خیل وقت ها می شد نان خالی می خوردیم. شده بود سرتاسر زمستان ، آن هم توی تبریز ، یک لیتر نفت هم توی خانه مان نباشد.کف خانه مان هم نم داشت، برای این که اذیتمان نمکند چند لا چند لا پتو و فرش و پوستین می انداختیم زمین

*******************************************************************

شهردار که بود ، به کارگزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا ، طوری که خودشان نفهمند.

********************************************************************

حمید سه ساله بود که مادرشان فوت کرد. از آن موقع نامادری داشتند . مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتیم خانه شان ؛ بیرون شهر. به م گفت « همین جا بشین من می آم.» دیر کرد. پاشدم آمدم بیرون ، ببینم کجاست. داشت لباس می شست؛ لباس برادر و خواهر های ناتنیش را . گفت « من این جا دیر به دیر می آم. می خوام هر وقت اومدم، یه کاری کرده باشم.»

*********************************************************************

خیلی تند می آمد. به من گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی به ش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم.

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دوباره از وبلاگ edudepitm.blogfa.com

عکس پيرترين دانشجوي ايران در شهر تبريز

 

 

سيد قنبر حيدري شيشوان دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تبریز، پيرترين دانشجوي ايران در شهر تبريز
 

 
نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از وبلاگ edudepitm.blogfa.com

شيرين ترين لحظه زندگي پروفسور حسابي

مطلبی که در ادامه می آید خلاصه شده بخش ملاقات با اینشتن از کتاب استاد عشق به قلم ایرج حسابی پسرپروفسور می باشد , هرچند این کتاب تنها کتابی است که بطور مشخص به زندگی نامه پروفسور حسابی پرداخته است واطلاعات بسیار ارزشمندی از زندگی این استاد ایرانی ارایه داده است , اما نوع نگارش آن خالی ازمشکل نیست و نکته مهمتر تاریخ حوادث است که بطور مشخص به آنها دركتاب اشاره اي نشده است , اما خلاصه بخش ملاقات با اینشتن پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند كه مهم ترين آنها بي نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح كنيد پروفسور حسابی نقل می کنند که وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

يكماه بعد وقتي دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازم را در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است .

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخاستند, من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام تر شده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست .

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود وقتي بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن من را استاد خود خطاب کرد و من نيز بزرگترين درس زندگيم را نيز انجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمند تری دارد همان اندازه متواضع , مودب و فروتن نیز هست !! يكماه بعد بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بخندیم

 

 یه روز یه گوریل از باغ وحش فرار می کنه . یه مرده زنگ می زنه می گه گوریل نزدیک خونه من بالای درخته.

 

یه ترکه رو با یه سگ برای گرفتن گوریل می فرستن. ترکه در خونه یارو رو می زنه می گه آقا بیا اینجا

 

این تفنگ بجیر من می رم بالای درخت با غوریل درجیر می شم غوریل میندازم پایین ،سگ حیوون وظیفه شناسیه میاد از  غوریله می گیره می بره باغ وحش . یارو می گه پس تفنگ چیه ؟ ترکه میگه : آماااااا  !!!

اومدیم غوریل منو انداخت پایین تو باید سریع سگه رو بزنی

 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ارزشهای مبتنی بر .....

ارزش هاي مبتني بر گاز معده!
می‌گویند روزی جماعت مسلمان به یک نامسلمان گفتند می دانی ستون دین ما چیست؟ گفت؟ چیست؟ گفتند نماز! گفت: چرا ستون دین تان را اینقدر ضربه پذیر ساخته اید ؟گفتند؟ چطور ؟گفت: چون شنیده ام باد معده باعث باطل شدن نمازتان می شود.
راستش خود من تا مدتها معنی این جوک را نمی فهمیدم تا اینکه قضیه آقای صدیقی و هراس شان از روی نمایان زنان و ارتباط دادن آن با زلزله و سیل پیش آمد و کمی بعدش هم خطیب دیگری گفت که هر تارموی نمایان زنان، اعلام جنگی با حضرت زهراست خب این افاضات چندان بی راه نبودند خاصه که آقایان می گفتند اینها جزو ارزش های دین است تااینکه چند وقت پیش ما این خانم ارغوان رضایی را دیدیم که با آن پاچه کوتاه  و موهای افشان جلوی نامحرم درحال تنیس بازی است و این ور و اون ور می جهد .
خب راستش تا اینجای کار هیچ اشکالی نداشت که هیچ باعث افتخار هم بود، منتها یادمان افتاد كه علمای اعلامی که دو تا تارموی نمایان را اعلام محاربه با حضرت زهرا می‌دانند طبیعی است که چهره ی نمایان و زلف افشان آن هم موقع ورزش ضاله تنیس را چیزی بیش از محاربه خواهند دانست تا اینکه امروز ديديم اي بابا! پس از پیروزی ارغوان رضایی نه تنها ایشان در صدر اخبار سیما قرار گرفت که با پدرش هم مصاحبه ای کردند و در همین سیمای جمهوری اسلامی نمایش دادند و باعث بهت و حیرت و طرح این پرسش شدند که مگر بیحجابی باعث زلزله و تار مو اعلام جنگ نبود؟ پس چی شد علمای اعلام یک هو بی خیال ارغوان خانوم با آن لباس ورزشی و  چسبان و موی افشان شدند؟ که یکی گفت سرکار خانم در فیلم تبلیغات انتخاباتی احمدی نژاد نقش کوتاهی باز ی کرده و در حضور رییس جمهور محبوب چند قطره ا ی اشک ریختند...مابقی ماجرا را دیگر خودتان حدس بزنید که چطور اعلام هواخواهی از محمود آقا یکسره همه چیز!!!! را بی اثر که می کند، هیچ! موجبات مرضی دل ائمه اطهار را هم فراهم مي كند.
اینجا بود که فهمیدیم خیلی از این ارزش های خلق الساعه آقایان که به وقت تولید انبوه، بسان ستون دین است گاهي با یک باد معده چنان فرو می ریزد که نگو نپرس، درست مثل ناموس مملكت كه تا ديروز سوخت اورانيوم غني شده در داخل كشور بود و الان در بغل ترك هاست كه هيچ مايه افتخار دين و دنيا هم شده است!


عکسهای ارغوان رضایی
http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/85-10/rezaee2-zr.jpg
http://inlinethumb57.webshots.com/44472/2570674850105652015S600x600Q85.jpg

http://www.yekpanjare.com/capt.jpg
http://i.imagehost.org/0782/aksha_ir_9.jpg

http://newballs.files.wordpress.com/2010/01/aravane-rezai4.jpg

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

روزی تو خواهی آمد....

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387

امروز یکشنبه بود. روز تعطیل. اما از نظر ساعت بیدار شدن صبح فرقی برای من نداره. چون برای نماز که بیدار میشم دیگه راحت نمیتونم بخوابم. حدود های ساعت 9:30 بود که با یک لیوان شیر کاکائو از آشپزخونه رفتم سمت اتاقم. راهروی همیشه شلوغ خوابگاه خیلی ساکت و آروم بود. این روزها ساکت تر از قبل هم شده. خیلی از بچه ها امتحاناتشون رو داده ند و برگشته ند شهر هاشون.

 

                

 

دوست داشتم یک سری به امبروژا بزنم ببینم در چه حاله... خواب نیست. می دونم. یکشنبه ها صبح زود پامیشه که بره کلیسا، و چون کلیساهای شهر هیچکدوم فعال نیستن، یک کلیسا بیرون از شهر پیدا کرده. یکشنبه ها هم که کو اتوبوس؟ ساعتی یک اتوبوس این دور و برها می پلکه و اگر بهش نرسی باید یک ساعت دیگه صبر کنی. آروم در اتاقش رو زدم...تـَـــــــــــق تــــــــَــــق (حتی آروم تر از این!)

-          بیا تو همسایه !

با نیش باز رفتم تو:" سلام! صدای در زدنم رو میشناسی ها!" پشت میزش نشسته بود. دست راستش رو زده بود زیر چونه ش و بی حوصله داشت از کامپیوترش رادیو گوش میکرد. گفت:" آخه کی غیر از من و تو که برای دعا خوندن پا میشیم اینوقت صبح بیدار میشه؟" گفتم:" جشن های شبونه وقتی برای حرف زدن با خدا باقی نمی ذاره...میخواد بهانه ش کلیسای تو باشه،... میخواد جانماز من". خندید.  اینقدر خوب زبون هم رو می فهمیم که نیازی به توضیح بیشتر نبود. پرسیدم :" چی گوش میدی؟". گفت:" اخبار. میخوام ببینم دنیا چه خبره"

-          خب؟ چه خبره؟

-          همونیکه همیشه بوده. زورگو ها زور میگن، بدبخت ها بدبخت تر میشن و ما آمریکایی ها منفورتر. چقدر این وضع ناراحت کننده ست...(نفس بلندی کشید) همه چیز تکراری...هیچ چیز عوض نشده. (لبخند تلخی زد ) به نظر تو یک روز همه چیز عوض میشه؟..

و همه چیز از اینجا شروع شد. از این سوال که منو یاد یک روز تاریخی انداخت. یاد روزی که باید همین روزها باشه...به همین نزدیکی. بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم گفتم:" آره. یقینا یک روز همه چیز عوض میشه و به نظر و خواست من و تو هم ربطی نداره. چه بخوایم و چه نخوایم اتفاقی که قراره بیفته میفته. اونروز دور نیست." امبروژا یه کم چشمهاش رو تنگ کرد و بعد با یه کمی تردید پرسید:" یعنی چه جوری میشه؟"

-          منجی ظهور می کنه. اون همه چیز رو تغییر میده. اونهاییکه مسبب گمراهی و بدبختی مردم هستند رو از بین می بره. مردم طعم دینداری رو می چشن. اون میاد برای ایجاد وحدت و رهبر همه ما میشه. من، تو و همه آدمهایی که به خدا اعتقاد واقعی دارن. راستی شما به منجی اعتقاد دارین نه؟

-          من میدونم که آخر الزمان یک نفر میاد... یعنی شنیده بودم که عیسی بر می گرده...

-          و بعد؟

-          ...بعد اینکه یک جنگ خیلی بزرگ پیش میاد...و بعد همه چیز تموم میشه. قیامته...اینی که تو میگی...این کیه؟ عیسی؟

-          عیسی هم هست! در عقاید ما عیسی هم همراه با منجی بر می گرده (و اینجا چه لبخند قشنگی زد) و چندین نفر دیگه. اما با اومدن اونها تازه همه چیز شروع میشه و نه تموم.

-          چقدر قشنگ. پس اونکه تو گفتی...همون که منجیه، اون کیه؟

حس می کردم تمام عظمت و حقانیت و عدالت رو میخوام در یک کلمه خلاصه کنم. میخواستم امام آینده امبروژا رو بهش معرفی کنم. اما نگران نبودم، امبروژا ظاهرا خیلی آماده تر از این حرفها بود برای باور کردن یک منجی و خیلی منتظر تر از اینها بود برای استقبال از اون.

گفتم:" ایشون "مهدی" هستند. اما یارانی دارن که به ایشون کمک می کنن. عیسی از دوستان خیلی خوب ایشونه. پیامبر ما و شما. عیسی به مسیحیان خواهد گفت که مهدی برای چه کاری از طرف خدا فرستاده شده (عجب گره ای خورد اسلام و مسیحیت) ".  امبروژا یه کم متحیر بود اما حس می کردم  خوشحالی خاصی توی صورتشه. پرسید:" این آقا از طرف ...کجا؟.... از پیش خدا میان؟...از کجا میان؟". گفتم:" ایشون اجازه ظهور رو از خدا می گیرن. اما از جای خاصی نمیان. یعنی ایشون  توی همین دنیا دارن زندگی می کنن. " با هیجان پرسید:" کجای دنیا؟"

-          نمی دونم. کسی نمی دونه. وقتی که وقتش شد میان. ما به این شرایط می گیم دوران غیبت. وقتی که ایشون رو هنوز از نزدیک نمی شناسیم و ندیده ایمشون. اما ایشون صدای ما رو می شنون و ما رو می بینن و همه اینها به اراده خداست.

امبروژا داشت لبش رو می جوید و به دقت گوش میکرد. گفت:" تو هیچوقت به من دروغ نمی گی..." گفتم:" نه نمی گم. مطمئن باش که اگر روی حرفهای که گفتم شک داشتم هیچوقت اونها رو به تو نمی گفتم. در اسلام دروغ گفتن حرامه. من از مجازات دروغ گویی می ترسم..." گفت:" نمی دونم چرا حرفهات رو باور می کنم...یعنی حتی اگر بگی که همه ش هم دروغ بوده باز من دوست دارم باورشون کنم. حتی بیشتر از دوست داشتن.... (به کف زمین برای چند ثانیه خیره شد)...این آقا صدای من رو هم میشنوه؟...گفتم :"آره. اگر باهاشون صحبت کنی آره که میشنوه." گفت:" تو باهاشون حرف میزنی؟" گفتم:" آره." پرسید :" چی می گی؟"

-          سلام می کنم. می گم که تا اونجاییکه می تونم کمکشون میکنم و براشون کار می کنم. و دعا می کنم زود تر بیان. تو نمی دونی چقدر ایشون ما رو دوست دارن.

-          مسیحی ها رو هم؟

-          همه خدا پرست ها رو. ایشون با ما ها خیلی دوستن.

-          کی میان؟

-          دیگه خیلی نزدیکه...اما نمی دونم کی.

امبروژا داشت با خودش حرف میزد. سرش رو تکون میداد و یه چیزهایی می گفت. حس کردم شاید باید یه مدت تنها باشه. موضوع سنگینی بود. درک کردنش وقت می برد. اما اون واقعا با این موضوع ارتباط برقرار کرده بود. شنیده بودم که امام خودشون مهرشون رو به دل انسانها می اندازن. براش از نفوذ عقیده شیعیان در ادبیاتشون گفتم و اینکه چقدر اعتقاد به آمدن منجی اشعار و متون ایران رو تحت الشعاع قرار میده. براش شعر خوندم :

روزی تو خواهی آمد       از کوچه های باران       تا از دلم بشویی        غمهای روزگاران

و اون چقدر همه این حرفها رو با دل و جون پیگیری میکرد و چقدر با معنی شعر آه کشید و چه با لذت به اون گوش میکرد. امروز روز بزرگی بود. روزی که امبروژا با امامش آشنا شد. اهمیت این آشنایی رو در آینده نزدیک می فهمه. روزی که روز ظهوره... و خیلی نزدیکه...

از این به بعد با هم منتظر جمعه می مونیم...

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 0:32 | لینک  |  100 نظر
 
 
نوشته ی فوق را از سایت سفیر که انرا یک دانشجو ی ایرانی ی ساکن درفرانسه , مینگارد , انتخابش کرده ام برای ارائه شدنش از طریق
 
 وبلاگ : از هر دری سخنی
 
  1 3 8 9 / 3 / 2 7
 
         سیاوش
 
 
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک ضرب و تقسیم ساده

نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٩

علمی، داستان، مذهبی

 

بدون هیچ مقدمه‌ای، ابتدا داستان تأمّل برانگیز را در ادامه مطلب بخوانید، تا بعد...!!!

 

 

 

«سیسابن» وزیر «شرهام شاه» هندی، پس از اختراع بازی «شطرنج»، به حضور پادشاه رفت و صفحه‌ی شطرنج را با شرح لازم ارائه داد.

 

این اختراع در نظر پادشاه فوق العاده جالب و تحسین انگیز جلوه کرد.

 

به وزیر گفت: در مقابل این اختراع، هر تقاضایی که داری، باز گو کن که مسلّماً برآورده خواهد شد.

 

وزیر گفت: جناب پادشاه! شطرنج 64 خانه دارد. من به ازای خانه اول آن، فقط یک دانه گندم، به ازای خانه دوم، دو برابر آن، یعنی دو دانه گندم، در مقابل خانه سوّم، چهار دانه، برای خانه چهارم؛ هشت دانه و به همین ترتیب تا خانه شصت و چهارم، که آخرین خانه شطرنج است، به من عطا فرما.

 

یعنی: «برای هر خانه، دو برابر گندم خانه قبل، گندم می‌خواهم.»

 

پادشاه بدون اینکه در این عدد دقّت کند، پوزخندی زد و گفت: «در برابر آن اختراع بزرگ، همّت پَست و توقّع بسیار کمی داری! هم اکنون خواسته‌ات را بر می‌آورم.»

 

فوراً دستور داد کیسه گندمی را بیاورند و به او گفت: بردار، بقیه‌اش هم برای خودت باشد!!!

 

وزیر گفت: جناب پادشاه! اول حساب کنید. من فقط همان مقدار که گفتم، می‌خواهم، نه بیشتر!!

 

حسابگران شمردن گندم را آغاز کردند و برای خانه اوّل، یک گندم و برای خانه دوّم، دو گندم، و برای خانه سوّم؛ چهار گندم و به همین ترتیب شمردن گندمها ادامه یافت، پیش از اینکه حساب، به خانه بیستم برسد کیسه تمام شد.

 

کیسه‌های دیگری در مجلس حاضر کردند. اما مقدار گندمی که در مقابل هر خانه‌ی جدید صفحه شطرنج لازم می‌آمد به قدری ناچیز بود که به زودی به این نتیجه رسیدند که أصلاً تمام محصول سرزمین پهناور هندوستان در برابر تقاضای وزیر چیزی نیست!

 

پس از حساب و کتاب کامل، دریافتند که گندمهای مورد تقاضای وزیر، به تعداد:

 

18/446/744/073/709/551/615

 

خواهد بود، که این تعداد گندم؛ معادل محصول دو هزار سال گندم تمام جهان خواهد بود!!!

 

به این ترتیب «شرهام شاه» خود را نسبت به وزیر مدیون یافت، به دلیل عدم توجه و دقت درباره تقاضای او، و عدم امکان به وعده‌ای که داده بود، جز عذر خواهی راهی نیافت.

 

نتیجه کاربردی:

 

گاهی صورت مسأله خیلی آسان به نظر می‌آید، اما وقتی یک ضرب و تقسیم ساده کنیم، نتیجه‌اش حیرت‌آور می‌شود.

 

... راستی! تا بحال فکر کرده‌ایم که چند سال و چند ماه و چند هفته و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه از عمرمان می‌گذرد؟!!

 

آیا تاکنون فکر کرده‌ایم چقدر از این زمان را بیهوده تلف کرده‌ایم؟!!

 

آیا تاکنون فکر کرده‌ایم اگر در هر روز، فقط یک دروغ، یک غیبت، یک تهمت، یک ناسزا، یک نگاه به نامحرم، یک شنیدن موسیقی حرام و ... مرتکب شده باشیم، تعداد گناهان ما چقدر می‌شود؟!!

 

بترسیم از صورت مسأله‌ای که آسان می‌نمایاند،

 

اما با یک ضرب و تقسیم ساده، هوش از سر می‌پراند!

 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تو میدانی ؟

تو می دانی معنای زندگی در کجای ان نهفته است؟در رنج هایش یا شادیهایش.من مدتهاست که در گیر این سوالم.معنای زندگی چیست؟؟؟

 

می اندیشم ومی گردم ومی بینم.وان گاه می رسم به این سخن که معنایی در زندگی نیست.من هستم تا بتوانم  معنایی برای ان خلق کنم.زندگی چیزی نیست که بتوان ان را کشف کرد یا اخترع.ان را فقط باید تجربه کرد.چیزی نیست که بتوان ان را پیدا کرد.چشمه ای ایست در درون انسانها که باید خود بجوشد.

 

رنج یا شادی،ترانه یا غزل،برکه یا دریا.

 

درخت با میوه هایش خودرا معرفی می کند وابر با بارانش وگل با رنگ وبویش...

 

این تنها راه است که راز شگفت انگیز زندگی را دریابم.می خوانم.می رقصم.فریاد می زنم.گریه میکنم.دوست می دارم.نگاه می کنم.زندگی کوتاه است.پس مقاومت در برابر ان محروم کردن خود از هستی است.

 

خودم را می بینم وکارها وکردارهایم را.ومی فهمم که پذیرش تنها راه رسیدن به آرامش است.زندگی سخت ساده است وتو هر چه بیشتر بدانی باز هم در می یابی که باید بیشتر بدانی.

 

پس ترس چرا؟محدود کردن چرا؟ با دست خالی آمده ایم با دست خالی خواهیم رفت.اگر بترسیم ومحدود باشیم هیچ معنایی برای زندگی خود نخواهیم یافت.انان که قانع اند به بودن انچه هستند.زندگی نمی کنند امرار معاش است زندگی شان.ترس از افتادن.لذت ایستادن را از ادم می گیرد .ترس رفتن  تو را از شادی رسیدن محروم می کند.

 

زندگی فرصت کوتاهی است. ان را با دغدغه های بیهوده هدر ندهیم.نباید به دنبال معنای زندگی بگردیم باید خود معنای زندگی خود باشیم.اگر شادی قائم به دلیلی باشد پایدار نخواهد بود.

 

نگرانی برای ازدست دادنها مارا ترسو می کند وانگاه تمام دغدغه وتلاش ما این می شود که مواظب داشته هایمان باشیم وغافل از این که در تمام مدت طولانی نگهبانی از انچه مال مانیست فرصت زیستن را از دست می دهیم.ویا برعکس درتمام مدت درحال دویدن به دنبال چیز هایی هستیم که  برای ما معنای خوشبختی شود.دلیلی برای زیستن باشد.اما تا می رسیم یک سراب بزرگ است.چون معنای واقعی زیستن را دران پیدا نکرده ایم.

 

تا کنون کسی را  را دیدیم که نگران بر امدن خورشید باشد یا شب  در هراس از طلو ع نکردن خورشید گریه کند. یا برای طلوع ان نذر ونیاز کند؟؟؟

 

نه!!!چون ما مطمعن هستیم که خورشید همواره در اسمان می درخشد وهر گز نورش را از زمین دریغ نمی کند.وهر گز برای بخشیدن نور از کسی بهایی نمی ستاند.

 

وسط روز رو به اسمان ایستاده ام وخورشید چه سخاوتمندانه نور گرمایش را نثارم می کند.ومن با تمام وجودم لبخند اورااز این مهربانی در می یابم.

 

می بینم که او از این بخشیدن خود غرق لذت است .ویاد می گیرم که عشق یعنی با سخاوت بخشیدن .واز شوق فردا غروب امروز را رها کردن.

 

وناگهان همه ترسهایم از زندگی رنگ می بازد.تمام کدورتها.ودلخوری هایم جای خود را به عشق می دهند. عشق بال پروازم می شود برای اوج گرفتن در اسمان زندگی.ومی بینم که اعتماد به خدا اولین گام برای رسیدن تمام خواسته هایم است.پس این می شود معنای زندگی ام

 

 من  باغبان باغ زندگی هستم وهر باشد عشق می کارم.عشق می کارم.زیرا که عشق  نام دیگر روح است که خدا در انسان دمیده است.وهرگز  از بین نخواهد رفت.مثل نوری که از خورشید می اید وبا خورشید می رود.

 

معنای زندگی تان را دریابید.

 

پول...ثروت.زیبایی..شهرت..قدرت...اینها هیچ کدام معنای زندگی نیستند.اینها ابزاری برای زیستن انند اگر نباشند زندگی مختل نمی شود...

 

 

۱۳۸٩/۳/٢٧ | نظرات ( 91)

 

 

  

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

می توانم را باور کن

می توانم را باور کن

 

گفتم :نمی توانم.گفت:اگر تو نتوانی چه کسی خواهد توانست؟همه چیز مبهوت توانایی توست وتو سخن از ناتوانی می گویی؟؟؟!!!

 

گفتم:نمی توانم.گفت:تواناتر از تو نیافریده ام.نگاه کن،آنچه را می خواهی خودت خلق کن.دنیایی که خلق کرده ام همه از توانایی تو در حیرت است.

 

گفتم:نمی توانم.واو سکوت کرد.دنیا تکان خورد وهمه چیز در فرو ریخت.جهان تاریک شد وزمان فراموش.

 

ومن ایستادم در اوج تاریکی.یعنی سیاهی قویتر از من بود؟!همه چیزدر تصرف بی رحم ناکامی ونا مرادی ومن اسیر دست تاریکی. سیاهی مطلق همه جا را فرا گرفته بود!

 

باید رها می شدم.از نتوانستن ها. از اسارت این صدای بی رحمی که مدام می گفت "من نمی توانم".

 

نگاهم در آسمان چرخید ومن خودرا دیدم آفریده به صورت خداوند...نه به ظاهر که به خلاقیت او...

 

اگر قراربود نتوانم نبودم.پس چون می توانم هستم.تنها حرکتی کافی بود وباوری که بودنم را ثابت کند.

 

ایستادم ونگاهم در فراسوی افق تصویری زیبا از انچه می خواستم را ترسیم کرد.وکلمات به کار افتادند.  تمام آنچه می خواستم تازه در نگاهم جان گرفت.تازه فهمیدم همیشه به انچه نمی خواستم می اندیشیدم.نه به انچه می خواستم.

 

انگار خصلت ما ادما همینه همواره نگاهمون به نداشته ها ونخواسته هامونه.عادت کردیم بشینیم  وحسرت نداشته هامون رو بخوریم.ودنیا را باعث وبانی ناکامی های خود بدانیم.

 

  می خواستم خودم را پیدا کنم.کندوکاو وجستجو شروع شد.اشتباه شد.خستگی آمد وگاهی شکست می خواست ناامیدم کند.اما  رود اگر راه افتاد فقط به دریا ختم می شود.

 

ومن وقتی نگاهم به دریا افتاد تمام وجودم از حیرت  وشگفتی لرزید.

 

صدایی آمد:دیدی می توانی.ومن نگریستم به راه، به آنجا که رسیده بودم.

 

آری،من توانسته بودم..توانسته بودم دنیای که می خواستم را بسازم.وجهان همانی شد که می خواستم.

 

ایمان آوردم که می توانم.من افتادم تا ایستادن را بیاموزم.

 

ویاد بگیرم رنج هدیه خداوند برای پالایش روح من نیست. رنج حاصل تخلف از قانون زندگی است.قانون زندگی توانستن است.تو توانا خلق شده ای وحق نداری خودرا ناتوان ببینی...آنچه می خواهی قدرت خلق اش به دستانت داده اند تو دست را می بینی ولی از قدرتی که در این دستها نهفته غافلی.وتمام تلخی زندیگی به خاطر این غفلت کوچک اما مهم است.

 

پس نگاهت را دریاب...!!!

 

 

۱۳۸٩/۳/٢٦ | نظرات ( 15)

 

 

 

 

راهی برای رفتن

 

 

 

دلم گرفته بود از دست خودم.از دست اشتباهاتی که مدام تکرا می کردم وهیچ درسی هم از انها نمی گرفتم.حرصم گرفته بود از این همه تجربه های تلخ وتکراری که تمام زندگی ام رو به چالش گرفته بودند.

 

تا کی اشتباه؟تا کی ندانم کاری؟تا کی دور خود چرخیدن ؟

 

از این همه تکرار خسته بودم .به هر طرف رو می کردم اشتباه بود وبه هر سمتی می چرخیدم شکست...

 

انگار راهی برای رفتن وجایی برای رسیدن نیست ومن فقط دور خود می چرخم وسر جای اول برمی گردم.در تکرار نامی به نام زندگی گرفتار خود شده ام.

 

تا کجا باید در حصار ترس وتردید ودلهره دست وپا بزنم.چرا نمی توانم درست زندگی کنم چرا به هر طرف می چرخم شکست می خورم؟

 

همانطور که درحصار باید ونبایدهای خود اسیر بودم و حسرت روزهای رفته ونگرانی روزهای آینده را با خود حمل می کردم  از گارگاه سفالگری یک آشنا سر درآوردم.

 

او با گلدانی سفالی روبه رویم قرار گرفت وانگار که من از او سوالی کرده باشم گفت:

 

:آدم باید بچرخه.انقدرباید بچرخه تا مثل این گلدان شکل بگیره.انقدر باید این خاک را مشت بزنم وزیر رو کنم وبچرخانم تا چیزی را که می خواهم شکل بگیرد.

 

ومن ناگهان به یاد متنی افتادم که زمانی نمی دانم کجا خوانده بودم.

 

شیشه اگر طالب آیینه شدن است باید صیقل بخورد.شفاف شود.آهن اگر طالب شمشیر شدن است باید گداخته شود.وسنگ اگر آروزی تندیسی زیبا رادردل دارد باید تراش بخورد .صاف شود...

 

ومن!من فقط با لمس زندگی وتجربه ان صیقل می خورم وپالایش می شوم.از غبارهایی که ندانسته به روح خود پاشیده ام.

 

او راست می گفت.راهی برای رفتن وجایی برای رسیدن وکاری برای انجام دادن نیست.من همین جا باید انقدر بچرخم  تا شکل دلخواهم را پیدا کنم.

 

این رسالت منه!!!

 

فقط باید بدانم کی هستم وچه کسی می خواهم باشم؟؟؟

 

اشتباهاتم را محکوم نکنم.از انها نردبانی بسازم برای رسیدن به انچه می خواهم.باید به تمام زندگی احترام گذاشت.وازمیان ان راهی گشود بسوی خواسته های برحق خود.حتی در سخت ترین شرایط نباید از شکلی که می خواهم بسازم غافل شوم.

 

یادم باشد در سخت ترین لحظات  ودر تاریکترین مکانها خدا با من است وراه را برایم هموار می کند.اگر شکست می خورم یا به پیروزی می رسم فقط نتیجه انتخابهای خود را زندگی می کنم.

 

یادم باشد بدون اینکه زندگی را محکوم کنم یا به ان احساس بدی داشته باشم نتایج انتخاب هایم را بپذیرم و بدانم اشتباهات با محکوم کردن قابل جبران نیستند.بلکه از طریق فراهم ساختن فرصتی برای  اصلاح  یا تکامل می شود انهاراجبران کرد.

 

برای رسیدن به کمال نه تنها چیزهایی که با انها موافقم بلکه تمام  چیزهایی که با ان موافق نیستم را باید ببینم وبشناسم.

 

بذری که زیر خاک قرار دارد زمانی می تواند به رشد خود ادامه دهد که پوسته سخت وسنگین خودرا بشکند واز زیر خاک بیرون بیاید..کرم ابریشم زمانی می تواند پروازرا تجربه کند که قدرت خروج از پیله خودرا داشته باشد.

 

وانسان! رمانی به رشد وتعالی می رسد که بتواند از هجوم  نیازهای جسمانی رها شود.نه با انکار ان.بلکه با اگاهی از اینکه برای شاد بود وخوب زیستن به هیچ عامل بیرونی نیاز ندارد.

 

یکی می گفت:زندگی چون گل سرخ است. پرازبرگ...پراز خار..پراز عطر لطیف...واگر گلی چیدم عطر وبرگ وگل وخار همه همسایه دیوار به دیوار همند.

 

کاش بینشی داشته باشیم که واقعیت هارا ببینیم... وقدرتی که انها را بپذیریم.وشجاعتی که رها سازیم خودرا از بند هر انچه که ما را به زمین وصل می کند.

 

 

 

۱۳۸٩/۳/٢٤ | نظرات ( 37)

 

 

  

 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از وبلاگ امين

   

سلام ....میخوام درباره یه موضوع بنویسم که حتما همه شما با اون برخورد کردین. گاهی اوقات که تصمیم می گیریم کامنت ها و یا نظرات وبلاگ رو چک کنیم با برخی نظرات مواجه میشیم مثل: ((جالب بود، منم بروزم . منتظر نظرات شما هستم )) خلاصه کلی هم گل و شکلک های مختلف ضمیمه میشن و ماهم خوشحال میشیم از اینکه دوست ما بیادمون بوده . (بماند که حتما این سوال هم برامون پیش میاد که چرا اینقدر کوتاه و کمی بیشتر در مورد مطلبی که منتشر کردیم نظر نداده) این میگذره و ما برای تقدیر از دیگر دوستان که محبت کردن و به وبلاگمون اومدن و نظر دادن تک تک به وبلاگشون سری میزنیم و براشون کامنت گذاری می کنیم. اینجاست که می بینیم همون دوستی که نظری مختصر برای ما به یادگاری گذاشته ، دقیقا همون نظر رو برای دهها وبلاگ دیگه قرار داده .

بحث رو کوتاه می کنم. من عقیده دارم این نوع کامنت گذاری ها فقط یه نوع تبلیغ برای وبلاگ مخاطب بیشتر نمی تونه باشه و ارزش زیادی نداره . البته این نکته هم دور از ذهن نیست که بعضی ها بدلیل ضیق وقت و یا مشکلات مالی و ... به این نوع کامنت گذاری رو میارن اما این همیشگی نیست و گاهی هم نظرات خوبی در مورد مطلبی که منتشر کردیم ارایه می کنن. به هر حال من برای دوستانم در این فضای مجازی احترام زیادی قایل هستم و سعی می کنم هر وقت به وبلاگ عزیزی سر میزنم بادقت مطلبی رو که زحمت کشیده و منتشر کرده بخونم و نظرم رو بدون اغراق بگم ...حتی اگر از اون خوشم نیاد.

حالا نمیدونم تونستم حق مطلب رو ادا کنم یانه ولی ازتون میخوام نظرتون رو در این مورد بنویسید .


نوشته شده در تاريخ ۸ آذر ۱۳۸۸ توسط امین

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست.

-------------------------------------------

محبت مثل سکه می مونه که اگه بیفته تو قلک قلبت ..نمیشه درش بیاری  اگرهم بخوای درش بیاری باید اون بشکنی


نوشته شده در تاريخ ٢۸ آبان ۱۳۸۸ توسط امین

خداوندا دوستانی دارم که شایسته احترامند و یادشان مایه آرامش ...آنان درمیان خلق , باران خیزند و دارنده ی پاک ترین دلها ....خدایا به سلامت دارشان

هرچند این سفر اصلا سفر خوشایندی برام نبود و خاطرات بسیار تلخی رو برام بجا گذاشت اما از اینکه دوباره به جمع دوستان خوبم برگشتم خدا رو سپاسگزارم

برای آدمای نابینا شیشه و الماس یکی است. اگر کسی قدرتو ندونست فکر نکن که شیشه ای بلکه اون نابیناست

دلهاتان بهاری باد

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱٧ آبان ۱۳۸۸ توسط امین

سلام بر همه دوستان وهمه عزیزانی که به من لطف دارن

میخواستم برای مدت کوتاهی از حضورتون مرخص بشم و به یه سفر برم.اگر دعای شما پشت سرم باشه و همینطور هم لطف خدا .....دوباره کلون در وبلاگتون رو به صدا در  خواهم آورد. از همه دوستان طلب حلالیت و دعای خیر دارم.

دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد
کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد
از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد
سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین
. . .

بهاری باشید و بهارگونه زندگی کنید

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱٠ مهر ۱۳۸۸ توسط امین

ارمغان واقعی آن را گویند که دهنده و گیرنده، داد و ستد خود را، انگار که واقعه ای رخ نداده  کاملاً فراموش کنند.

 مراد از فراموشی کامل آنکه، نه احساسات دادن در دهنده موجود باشد، و نه احساسات گرفتن در گیرنده.

 در غیر این صورت، دهنده، گیرنده را رهین منت خویش می داند، و گیرنده خود را رهین منت او می شمارد.

 ارمغان واقعی مهروعشق است که تنها ازسوی خداوند به انسان اهدا می گردد.


نوشته شده در تاريخ ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط امین

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد. بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سالها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .

 


نوشته شده در تاريخ ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ توسط امین

تابه حال فکرکردید چرا  وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ 
شاید چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. 
این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست .... امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟
بهترین توجیه این می تونه باشه وقتی که دو نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند قلبهایشان از یکدیگر فاصله می گیرد آنها برای این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند 
پس هنگامی که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقی می افتد؟

آنها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلی آرام با هم صحبت می کنند چرا؟ چون قلبهایشان خیلی به هم نزدیک است . فاصله قلبهایشان بسیار کم است 
بعد هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد

 حتی حرف معمولی هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود
سرانجام حتی از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند. این هنگامی است که دیگر هیچ فاصله ای بین قلبهای آنها باقی نمانده باشد

((به امید اینکه همه عاشق باشند تا هیچ فاصله ای بین قلبها نباشه))

راستی شما از خداهم عصبانی میشی؟


نوشته شده در تاريخ ٥ شهریور ۱۳۸۸ توسط امین
نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بزرگترین

ايميلي دريافت كردم مبني بر اينكه بزرگترين كفش ورزشي جهان در ايران ساخته شد

متن زير را اضافه كردم و دوباره ارسالش ميكنم. حالا ميتونيد . ببينيد و بخونيد و سپس قضاوت كنيد.

 

در شهر شفيلد تظاهرات بزرگي عليه ساخت يك نيروگاه برق در اين شهر انجام شد . پس از تصميم دولت مبني بر ساخت يك نيروگاه برق عظيم كه گفته مي شود بزرگترين نيروگاه برق در اروپاي غربي خواهد بود، گروه زيادي از ساكنان شهر شفيلد در يك تظاهرات به اين تصميم

اعتراض كردند . آنها پلاكاردهايي با خود حمل مي آردند كه روي آن نوشته شده بود : بزرگترين معيار جهان سومي هاست

سخنگوي آنها كه از مجامع دانشگاهي شهر بود در بيانيه اي اعلام كرد كه بزرگترين نيروگاه، مورد نياز مردم اين شهر نيست، بلكه آنها خواهان يك نيروگاه متناسب با جمعيت و نياز خود هستند و پول ساخت اين نيروگاه بزرگ بايد صرف آموزش، پرورش، بهداشت، حمل و نقل و خدمات عمومي شود

خب، از اين خبر به چه نتيجه اي مي رسيد؟ مي توانيد واكنش خود ما را تصور كنيد اگر قرار بود كه اين نيروگاه در شهرمان درست شود . همه كف مي كرديم اَه، بابا بزرگترين نيروگاه است  آقا خيلي كارشون درسته

چي مي شه؟ مي تونه يك مملكت رو برق بده 

اينها بي شك عكس العمل هاي ما خواهد بود، چنانچه همين واكنش ها را هنگام ساختن خيلي چيزهاي ديگر ديده ايم

حالا مقايسه كنيد با آن مردمي كه بزرگترين را نه تنها مايه مباهات نمي دانند، بلكه آن را اسراف و ولخرجي مي دانند و خواهان خرج بودجه عمومي در راه هاي مورد نياز هستند . اون جمله روي پلاكارد

 واقعأ سبب ننگ ما جهان سومي هاست . واقعأ نشان مي دهد كه چرا ما اينجاييم و آنها آنجا . بزرگترين معيار جهان سومي هاست

به راستي تا حالا فكر كرده ايد كه چرا بيشتر ركوردها مال آسيايي هاست؟ بزرگترين ساختمان، مرتفع ترين برج، درازترين سبيل، بزرگترين كيك، طولاني ترين جوراب و ... خب، به نظر مي رسه آنهايي كه زندگي متعادل و درست و حسابي دارند كه نياز به افراط و تفريط ندارند كساني اين كارها را مي كنند كه پرشده اند از عقده هاي فروخورده و اينجوري مي خواهند موجوديت خودشان را ثابت كنند

مردم پيشرفته كه نيازي به اينگونه خوداثبات كردن ها ندارند

 




 





 

 


 

 

 

 

 

 

 

گزارش تصویری :بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا به طول 4/33 متر و ارتفاع 1.45 متر و عرض1.37 به وزن 158 کيلوگرم که در مدت شانزده ماه ساخته شد. توسط ابراهیم خلیل پور ساخته شد

ابراهيم خليل پور، سازنده بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا

 

 

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا در ايران

 

ابراهيم و بهروز خليل پور، طراح و سازنده بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا

 

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا در ايران

 

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا در ايران

 

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا در ايران

 

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا به طول 4/33 متر و ارتفاع 1.45 متر و عرض 
1/37 به وزن 158 کيلوگرم که در مدت شانزده ماه ساخته شد.

 

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا در ايران

 

بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا در ايران

 انتقال بزرگ ترين کفش ورزشي دنيا به وزن 158 کيلوگرم در محيط منزل 
ابراهيم خليل پور

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شهرستان چتم-کنت (از وبلاگ مهاجران کانادا)

شهرستان چتم-کنت


خوانندگان عزیز این وبلاگ بخصوص آنها که مطالب بنده و آقای شامبیاتی را دنبال می کنند بارها درباره محل زندگی ما خوانده اند. در این نوشته می خواهم کمی بیشتر درباره شهرستان چتم-کنت Chatham-Kent محل زندگی نویسندگان فعلی این وبلاگ بنویسم.

منطقه ساحلی میچلز بی در شهرستان چتم-کنت(تصویری از میچلز بی Mitchel’s Bay در شهرستان چتم-کنت)

شهرستان چتم-کنت در جنوب غربی استان انتاریو Ontario قرار دارد. این شهرستان از دو طرف به دریاچه های آب شیرین اری Lake Erie در جنوب و سنت کلر Lake Saint Clair در غرب منتهی می شود. در شمال این شهرستان هم دریاچه هیوران Huron قرار دارد که با مرز شمالی شهرستان چتم-کنت اندکی فاصله دارد (حدود ۱۰ دقیقه رانندگی). از نظر وسعت، شهرستان چتم-کنت حدود ۲۵۰۰ کیلومتر مربع و ارتفاع آن از سطح دریا تقریبا ۱۹۸ متر است. وسعت آن اندکی بیشتر از استان جزیره پرنس ادوارد Prince Edward Island است. در انتاریو سه شهرستان از چتم-کنت وسعت بیشتری دارند.

جمعیت چتم-کنت بالغ بر ۱۱۰ هزار نفر است. مرکز اصلی شهرستان، شهر Chatham با جمعیتی حدود ۵۹ هزار نفر (براساس آمار سال ۲۰۰۶) پرتمرکزترین نقطه جمعیتی این شهرستان است.

بیشتر مردم چتم-کنت به کار کشاورزی اشتغال دارند. در این جا انواع مزرعه ها، دامداری ها و باغ ها را می شود یافت. همچنین به دلیل نزدیکی به کارخانه های صنعتی بزرگی همچون جنرال موتورز و کرایسلر و فورد تعداد زیادی کارگاه و کارخانه های کوچک و بزرگ در این منطقه فعالند که قطعات خودرو تولید می کنند یا به نوعی به کارخانه های خودروسازی سرویس می دهند. ساختمان مرکزی شرکت یونیون گس Union Gas یکی از دو شرکت بزرگ توزیع گاز در انتاریو در این شهر قرار دارد.

آب و هوای این شهرستان به نسبت سایر نقاط کانادا (بجز منطقه ونکوور) معتدلتر است. در مقایسه با تورنتو زمستان دو هفته دیرتر مشاهده می شود و دو هفته هم زودتر تمام می شود (البته این آمار تقریبی است). در بیشتر روزها دما از تورنتو بین ۲ تا ۱۰ درجه سانتیگراد گرمتر است.

بیمارستان مرکزی چتم-کنت(نمایی از بیمارستان مرکزی چتم-کنت)

رودخانه تمز Thames از میان این شهر عبور می کند. این رودخانه که در بلندی های منطقه واترلو Waterloo سرچشمه گرفته است از میان شهر چتم یا چاتام Chatham مرکز Chatham-Kent می گذرد و در نهایت در منطقه ای به نام Lighthouse Cove به دریاچه سنت کلر می ریزد. در گذشته این رودخانه محل اصلی تردد از غرب به مرکز انتاریو بوده است. با احداث و رونق گرفتن بزرگراه ۴۰۱ عملا رودخانه تمز برای حمل و نقل استفاده نمی شود و گرچه برروی آن پل های متحرک نصب کرده اند عملا این پل ها هیچ گاه باز نمی شوند چرا که کشتی های بزرگ دیگر در این رودخانه تردد ندارند.

چتم-کنت از نظر تاریخی هم اهمیت دارد. اگر رمان “کلبه عمو توم” را خوانده باشید حتما بدتان نمی آید یک بار به این شهرستان سر بزنید. این کلبه در شهری به نام درزدن Deresden واقع در این شهرستان مستقر است. خود عمو توم هم در همان شهرستان به خاک سپرده شده که می توانید سری به قبرش هم بزنید. نام اصلی عمو توم جوسیا هنسن Josiah Henson است که کشیشی سیاهپوست بوده است [لینک]. در گذشته چتم یکی از مراکز اصلی “راه آهن زیرزمینی” Underground Railroad بوده که اشاره به عملیات نجات سیاهپوستان Abolition Movement از آمریکا و استقرار آنها در این شهرستان یا ارسال آنها به نقاط دیگر کانادا دارد. نام چتم با مبارزه با برده داری عجین است.

یکی از جنگ های بزرگ و مهم بین آمریکا و کانادا (جنگ ۱۸۱۲) هم در این منطقه رخ داد است. در این جنگ رئیس یکی از قبیله های سرخپوستی، همکاری نزدیکی با نیروهای انگلیسی داشت و دست آخر جان خود را از دست داد. نام این شخص تیکامسی Tecumseh است [لینک]. به همین دلیل هم نام پارک اصلی شهر چتم پارک تیکامسی است.

ماشین های کلاسیک و تئاتر مرکزی چتم(نمایی از رژه ماشین های کلاسیک در کنار تئائر مرکزی شهر چتم)


این روزها  یکی از جاذبه های اصلی شهر چتم ماشین های کلاسیک آن است. یکی از پولدارترین ساکنان چتم به نام راب مایرز Rob Myers در نزدیکی شهر Blenheim (بخوانید بلنم) کارگاه مرمت ماشین های کلاسیک دارد. این کارگاه که حدود ۱۰۰ کارگر و مهندس را استخدام کرده است هر سال تولیدات خود را در حراجی های مختلف آمریکای شمالی می فروشد و یا در اختیار فیلم های هالیوودی قرار می دهد. همچنین یک نمایشگاه از ماشین های کلاسیک به نام RM Classic تاسیس شده است که بعضی از این خودروها را در آنجا به نمایش گذاشته اند [لینک]. به همین دلیل وهمین طور علاقه مندی مردم این شهرستان به ماشین های قدیمی و کلاسیک شهر چتم معروف به پایتخت ماشین های کلاسیک Canada’s Classic Cars Capital است.

نکته آخر اینکه شهرستان چتم-کنت به کشور آمریکا بسیار نزدیک است. ما از طریق رودخانه سنت کلر Saint Clair River که دریاچه های سنت کلر و هیوران را به هم وصل می کند هم مرز با آمریکا هستیم. در شهر والسبرگ Wallaceburg که در شمال چتم قرار دارد می توانیم به کمک قایق های مخصوص Ferry وارد ایالت میشیگان شویم. علاوه بر آن، مرزهای ویندزور-دیترویت Windsor-Detroit Boarder و همین طور سارنیا Sarnia در فاصله ای کمتر از یک ساعت با چتم مرکز چتم-کنت قرار دارند. به همین دلیل خیلی از تفریحات ساکنان چتم-کنت در ایالت میشیگان Michigan یا ایالت های نزدیک آن نظیر اوهایو Ohio و ایلینوی Illinois اتفاق می افتد. برای ساکنان چتم-کنت بسیار بدیهی و طبیعی است که بعضی خریدهای خود را از میشیگان انجام دهند و فقط صبح تا ظهر در آمریکا باشند و دوباره به کانادا برگردند.

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از وبلاگ می آیی


یوسف گمگشته...؟

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم، بنویسم...

که چرا عشق به انسان نرسیدست...؟

چرا آب به گلدان نرسیدست...؟

و هنوزم که هنوز است، غم عشق به پایان نرسیدست...

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد، که هنوزم که هنوزست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است...؟

و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است...؟

عصر این جمعه ی دلگیر، وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس...

تو کجایی گل نرگس...؟؟

التماس دعا...!

...

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق را بیاموزیم!!!

خانه‌های ژاپن با دیوار‌هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می‌پوشانند. در یکی از شهر‌های ژاپن، مردی دیوار خانه‌اش را برای نو سازی خراب می‌کرد که مارمولکی دید.

میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد.
وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟ چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!

شهروند ژاپنی متحیر این صحنه، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست. این جانور در 10 سال گذشته چه کار می‌کرده؟ چگونه و چی می‌خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد. این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.

مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: 10 سال مراقبت بی‌منت؛ چه عشق قشنگ و بی‌کلکی. چطور موجودی به این کوچکی می‌تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقت‌ها ما انسان‌ها از هم گریزانیم؟

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

هیچ مانعی در برابر شما نیست

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ،ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شبی از آن رابی

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

نام من میلدرد است؛
میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام
یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."
امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.
آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.
من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی
؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و
شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

پنج حکایت

حکایت اول‎: ‎

شهسواري‎ ‎به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه‎ ‎اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، ‏وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي‎ ‎كند‎.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم‎ .
وقتي به قله‎ ‎رسيدند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد‎ ‎وآنها را پايين ببريد‎
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟ بعداز چنين صعودي، از ما مي خواهد‎ ‎كه بار سنگين تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم‎ !
ديگري به دستور عمل كرد‎. ‎وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن‎ ‎با خود آورده ‏بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند‎...
مرشد مي گويد‎: ‎تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند‎ .‎
‎ ‎
‎ ‎حکایت‎ ‎دوم‎ : ‎

رام‎ ‎كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني‎ ‎كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او ‏را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر‎ ‎چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت‏‎ ‎خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است‏‎ ‎شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و ‏سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها‎ ‎كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و‎ ‎شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم،‎ ‎به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از ‏اينكه: براي به دست آوردن هر چيزي، يك عمل‎ ‎جسورانه كافيست.‏‎ ‎
‎ ‎
حکایت‎ ‎سوم‎ : ‎

مردي‎ ‎زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه‎ ‎وسط شعله ها در اتاق نشيمن ‏نشسته بود ..مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است‎! ‎مرد جواب داد : ميدانم‎ .
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟‎
مرد گفت:آخر بيرون‎ ‎باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني‎
زائوچي‎ ‎در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را‎ ‎ترك کند‎ . ‎
‎ ‎
‎ ‎حکایت‎ ‎چهارم‎ : ‎

مردي‎ ‎در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها‎ ‎بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم ‏طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد‎ ‎و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش ‏دار و‎ ‎گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان‎ ‎پول گلدان ساده را مي گيري؟‎
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته‎ ‎ام مي گيرم. زيبايي رايگان است‎ . ‎
‎ ‎
‎ ‎حکایت‎ ‎پنجم‎ : ‎

در‎ ‎روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در‎ ‎نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوس ‏عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد‎ : ‎بهايشان چقدر است؟‎
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا‎
تيبريوس آنها را با خشم از‎ ‎خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد‎ ‎سكه است‎ !
تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت‎ ‎دارد بهايي بپردازم؟‎
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي‎ ‎مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است‏‎ .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد‎ ‎و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده‎ ‎امپراطوريش را ‏بخواند‎ .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با‎ ‎موقعيتها چانه نزنيم‎

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ارزش

یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد .

دست همه حاضرین بالا رفت!سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!
بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!
و باز دست همه بالا رفت!!! سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...و ادامه داد:
در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دلیل نامگذاری خیابان جردن تهران

 دوستان سلام ،

مدتیست  اين سئوال برايم بي جواب مانده بود كه اسم خيابان جردن واقع در ميدان آرژانتين –افريقا  چرا نامگذاري شده است از  مغازه ها و خیابان سئوال کردم که جریان اسم این خیابان چیست ؟ولی تا کنون یک نفر هم پاسخ صحیحی به این موضوع نداده بود .امروز این ایمیل را گرفتم و بسیار افسوس خوردم که چه کسانی در تاریخ ما زحمت کشیده و باقیات صالحات گذاشته اند و ما آنها را نمیشناسیم و ارزش کار آنها را نمیدانیم . به هر حال لازم دیدم شما هم این مطلب را بخوانید .                                                                        

 آشنایی با ساموئل مارتین جردن، مدیر آمریکایی دبیرستان البرز

خاطرات و کلمات دکتر جردن و دلیل نامگذاری خیابان جردن تهران

 

 

دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.

جردن در سال ۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد.

دکتر جردن در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳ میلادی ( ۱۲۹۲ خورشیدی) با راه‌اندازی کلاس‌های باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸ میلادی ( ۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانه‌روزی که در آن زمان، مک کورمیک‌ هال (Maccormick Hall) نامیده می‌شد و یک ساختمان دیگر پایان یافت.

 به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد:

.

دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت.

دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می ‌نامید و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمريكا در گذشت.

در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید.

 

بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد.

کتابی به نام "روش دکتر جردن" به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است.

از خاطرات و کلمات دکتر جردن

·         "من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند."

"بچه‏ها مملكت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و كوشش شما دارد. اميدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و كشورتان مفيد واقع شويد."

برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود.

اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت.

اگر از دانش‏آموزى سئوالى مى‏كرد و او بلد نبود، مى‏گفت: "كلّه به ‏كار، كدو كنار."

میگفت " سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!"

لوطى‏ را در معنايى منفى ـ در مايهٔ الواط ـ به ‏كار مى‏برد و مى‏گفت: "غيرت، همت، زحمت، كار، كوشش: اينها به آدم‏آباد مى‏رسد. سستى، بى‏حالى، كارنكردن، بارى‏ به ‏هرجهت بودن به لوطى‏آباد مى‏رسد." 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

حتما بخوانید!!!

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم».

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید».

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند.به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...

امروز دیگر تو رای داده‌ای».

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بدون توضیح


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 



 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 



 


 


 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از وبلاگ سیده زینب اطهری

1

به سجاده مادرم

که مزرعه ی سبز کوچکی ست

زیر دو چشمه ی روشن

برای پرورش عشق:

ای نوای لای لایت خوش تر از آهنگ عشق

ای گل  تصویر  تو  نقاشی  یکرنگ  عشق

ای همه تندیس ایثار ٬  ای  نماد  راستی

ای که من را تا ابد بر خود مقدم خواستی

مادرم ای همدم بارانی چشمان من

آفتاب  بی غروب  باغ های  نسترن

آسمانت را  بیا  در  بیکرانم جا بده

تاب تنهایی ندارم دستهایت را بده

دستهایت را بده  تا مهر  را  افشا کنم

گرمی خورشید را تنها خودم معنا کنم

در کنارت غربت سنگین دنیا را چه غم

یک جهان آرامشی اندوه فردا را چه غم

ای

    نوای

            ل ا ی...ل ای ت...

و اما یک کار آزاد برای بازدید کننده های عزیز که منتظر و خواستار بودند:

انگشت های الکلی ام را

لابه لای دستمال همسرم یادگار می گذارم

برای نوازش زخمهایش

که خوب می دانم پس از من

هنوز باغ دردها شکوفه می خواهد!

هنوز خواب آن فانوس

کوچه های تاریک را بیدار می کند

زنان

سواره بر باد

که حیرت از ناخن هایشان امتداد می یابد

و از حلقه ی آتشین چشمانشان

 کبوترهای زیادی پریده اند٬

گوشه ی معصوم چادرم را گرفته اند..

من فکر می کنم

باید به آخر این کوچه کوچ کنم..

 خبر:نخستین مجموعه دوبیتی های دوست هنرمندم پروانه عزیزی فرد با نام (بی تو باران)که حاوی پنجاه دوبیتی عاشقانه٬اجتماعی٬و آیینی می باشدتوسط انتشارات شاملو(مشهد)به چاپ رسید

و دفتر دوم شعرهای جناب سامان سپنتا با نام " هند من جگرخوار نیست" توسط نشر الکترونیکی سپنج منتشر شد


 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 11:5 توسط سیده زینب اطهری| 31 نظر |

دوستان عزیزم سلام

امسال با اتفاقات خوشایند ادبیات در نمایشگاه کتاب تهران روبه رو هستیم

تازه هایی از دوستان شاعر و هنرمندم:

دکترسیدمهدی موسوی/الهام میزبان/روح الله محمدی/فاطمه اختصاری/محمد حسینی مقدم/مسلم محبی/فرهاد کریمی/شهرام میرزایی/محمد ارثی زاد/داریوش معمار/مجید سعدآبادی/وحید نجفی/عبدالحسین انصاری/مینا ارشدی و..

بهترین ها رو براشون آرزومندیم

و اما شعر:

۱)

گلبرگ همیشه پرپرت خواهم ماند

وابسته ی شهر باورت خواهم ماند

حالا که نشد همسر تو من باشم

تا آخر عمر خواهرت خواهم ماند..

 

۲)

آن پیرمرد کولی مرموز

تکانه ی انگشتهایش را

تا به پشت روسری ام سنجاق زد

دیدم نمی توانم به عقب برگردم!

دیدم کودکی ام از لای در گیج می شود

از پیچیدگی پدر

و سادگی مادر!

پدر دست چپ

و مادر دست راستم را گرفت

برای رفتن/به مهد کودک

تا یک روز

محکم کشیده شدم!

آنها به تکه ای از من برای تثبیت خود قانع بودند

ولی من از آن موقع

از لای در

در را لای انگشتم می بندم!

تا فراموش کنم

هرکس با تکه ای از من

تکاملم را تکه تکه کرد!...

تا فراموش کنم از لای در

چه چیزها که لابه لای معصومیت خوابید!

دیروقت بود زمان بیداری

که خورشید بسترش را تغییر داده بود

گنجشک هایی که با من دوست بودند

و از چشم هایم آب می نوشیدند

از سایه ی تکه تکه ام می ترسیدند!

دیدم از لای در

آن پیرمرد کولی مرموز

گیسهایم را از پشت می بافد

و نجوای چندش آورش

پشت لاله ی گوشم

باغ بلوغم را منتظر است...

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:26 توسط سیده زینب اطهری| 299 نظر |

 

شعرهای این پست عوض شد امیدوارم جانشین های بهتری را انتخاب کرده باشم

۱)

عید آمده و لباس نو می خواهد

سرزندگی و حواس نو می خواهد

چون یار قدیم رفته با سال قدیم

یک همسر با کلاس نو می خواهد!

۲)

امضا و جواب نامه ام را می خواست

با مهر و سند ادامه ام را می خواست

می خواست فقط کنار اسمم باشد

مردی که شناسنامه ام را می خواست!

 ۳)

هر چقدر دست بیاندازی

کمتر به دست می آوری!

بایدها هستند

مشکل از توقع دست های توست

وگرنه ماه در آسمان آبی ماه نیست!

اگر زمینه ی پشت سرم را مشکی کنی

 درخششم را بهتر می بینی... 

۴)

من از فعل جمله ی سکوت می ترسم

می ترسم با هم تمام شوند

جمله ی سکوت تو

و قصه ی جنون من!

شاید

آن کس که مرا شروع کرد نمی دانست

چقدر سطر آخرم

می ترسد تمام شود..

نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 18:44 توسط سیده زینب اطهری| 162 نظر |

۱)

چون جزئی از آن کلند٬بالا رفتند!

 دنبال   چپاولند٬   بالا  رفتند!

گفتند به چشم و کاجهای ده ما

چندی پس از آن بلندبالا رفتند!

۲)

در قسمت نفت سرزمین گم شده ایم

معکوس ترین شکل تبسم شده ایم

از چار طرف مزرعه پر دود شده

ای وای که ما خوشه ی سوم شده ایم!

۳)

یک لقمه غزل توی دهانت باشد٬

آثار  عسل  روی  زبانت  باشد٬

با قالب سوراخ پنیری شکلت

ای موش!همیشه عشق نانت باشد!

۴)

در جنگل رگهای خزیده ی سینه هایم

شیرها جمع شده اند!

صدای گریه

از همین

نزدیکیست...

۵)

صدای داد زن همسایه

و لبخند من تضاد شیرینی ست!

تو با لباس کار که می آیی٬

بوی گچ تنت

از ادکلن فرانسوی

خوشبوتر است!

یکی زیر دوش می رود...........یکی در آغوش!

۶)

درها که بسته شدند

باید استقبال می کردم

تا لذت ببرم!

تفاوت رفتار

در دو موقعیت

به قفلی بسته بود...

نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 17:47 توسط سیده زینب اطهری| 203 نظر |

 

۱)

این طعم فریبی ست که شاید بخورد

شاید به کسی که  او  نخواهد...بخورد

در  فکر رسیدن  به  دل  دریاهاست

رودی که سرش به سنگ باید بخورد..

۲)

مادر شده است کودکش را بکشد

معصومه ی خود،دخترکش را بکشد

در کودکی اش به خاطرش آمد که

گفتند شبی عروسکش را بکشد!

۳)

سکوتم را نمک بزن

و خوب بجو!

با دلی که کباب کرده ای

و خونی که دلستر!

اینجا جهان سوم است

من یاد گرفته ام

فقط خوشمزه باشم!

۴)

می توانست هر جایی باشد

چیزی که روی میز

پشت کمد

و زیر تخت دنبالش می گردی

چیزی که بارها

حواست را تفریق کرده ای و از دستت سر خورده!

شب های زیادی

خیالت را تخت نکردی و نخوابیدی!

گاهی در مشت توست

چیزی که در جست وجویش

همه جا را می گردی...

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 9:12 توسط سیده زینب اطهری| 157 نظر |

۱)

من با تمام بدنم مي انديشم

 تو با صداي بلند فكر مي كني

 

نام خانوادگي ام كوه است

مرا اشتباهي به باد دادند!

۲)

اگر مي دانستي

با كدام شعله بسوزي و بسوزاني

بر تارك كدام باد

و در كدام مسير

خاكستر شوي،

شب را با نور مصنوعي

و خانه را

 با گلهاي مصنوعي

آذين نمي بستي..

لبهايت را آتش بزن!

حقيقت در خاكستر لبخنديست

كه تو سالها به دروغ آبش دادي!..

و هي خواستي

بزرگ شوند

سرخ شوند

زيبا شوند..

حقيقت پشت پلكهايت خوابيده!

و تو با چشمهاي باز

فكر مي كني

چقدر دنيا چيزهاي قشنگي دارد!

 

۳)

آن كس كه نخواست بگويد

مي دانست

خورشيد از پشت پرده همان خورشيد است!

خيابان همان خيابان است و

تو

همان كسي كه

كنارم باشي يا نباشي

زندگي سفت مرا چسبيده و ول نمي كند!

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 18:38 توسط سیده زینب اطهری| 109 نظر |

 

۱)

او شال که نه! چفیه به  گردن دارد!

از مذهب و دین لباس بر تن دارد!

هر کس که کند جان به فدای رخ او

سهمیه ی آب و نان و روغن دارد!

۲)

چتر شب وباران چه اهمیت داشت؟!

((تنهایی عریان))چه اهمیت داشت؟!

دشواری این وظیفه را وقتی دیر،

گفتند به انسان چه اهمیت داشت؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 12:51 توسط سیده زینب اطهری| 78 نظر |

۱)

نه قصه ی سنگ بود و نه قصه ی خشت!

عنوان کتاب را  نویسنده  نوشت:

انگار به اشتباه مادر شده است

اردک که تمام جوجه هایش شده زشت!

۲)

کفتار پلشت و چاق منصب دارد!

 بر  منبر شاخه زاغ  منصب  دارد!

دردا که کسی جای خودش ننشسته

شهری که در آن الاغ منصب دارد!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:4 توسط سیده زینب اطهری| 68 نظر |

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 12:55 توسط سیده زینب اطهری|

۱

بر دور سرش کرات می چرخیدند

صد شاخه بی نبات می چرخیدند

منظومه شمسی و زمین اطراف

بی چارگی فرات می چرخیدند...

۲

هی تیر به سینه ات زدی،کافی نیست؟!

شمشیر به سینه ات زدی کافی نیست؟!

یک عمر  اسیر  بودی  و بعد  از  آن

زنجیر به سینه ات زدی،کافی نیست؟!....

۳

صحرای تب آلوده  که  پر ماتم  بود

شرمنده ترین کسی که من دیدم بود

ناگاه شکفته شد گل چشمه ی عشق

حقا  که  گلوی کوچکش  زمزم  بود!

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 22:55 توسط سیده زینب اطهری| 52 نظر |
نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

غزلديوانگيهاي ( ايمان فرستاده ) شاعري با روح سبز پستمدرن

به نام خداوند احساسها                    خدای من و شبنم یاسها

 

سلام!!

 نمی دونم چه اتفاقی افتاد که بالاخره من هم آلوده شدم. به عنوان اولین پست وبلاگم  پنج تا از جدیدترین غزلهامو تقدیم می کنم .

 

 

یادش بخیر آن روزهایی که با کودکان کودکی هایم

پر می زدم آبی تر از دریا در آسمان کودکی هایم

مادر برایم عشق دم میکرد در قوری گلدار عرفانی

آهسته آهسته خدا می ریخت در استکان کودکی هایم

حالا منم این شصت کیلو بغض این یکصدو هشتاد سانتی درد

من رشد کردم تا فرو ریزم از نردبان کودکی هایم

بابا و آن سیگار تیرش کو، کو آن کمان ابروی مادر

در خاطرات زندگی گم شد تیر و کمان کودکی هایم

در ظهرهای داغ بیکاری در این تب قسط و گرفتاری

یک هندوانه شعر می چسبد در سایبان کودکی هایم

در جیبهایم سکه ی خورشید در کفشهایم شوق یک پرواز

از این زمین نوجوانی ها تا آسمان کودکی هایم

 

                                                                                    مرداد87 

 

 

 

 

هی برف می بارد آرام در خانه های پریشان

آشفته ام می کند باز  این دانه های پریشان

مانند قهوه که هر صبح می ریختم داخل شیر

موی سیاه تو می ریخت بر شانه های پریشان

اخمت " عذابُُ الیمُُ " موهات " جنات تجری..."

اندام تو آشیان پروانه های پریشان

سر درد یک درد سر نیست سر درد آغاز مرد است

این را به من گفته بودند دیوانه های پریشان

در تخت جمشید ذهنم عصر غزل بود و حالا

شیراز من مانده و این ویرانه های پریشان

 

                                                            آذر87

 

 

 

خسته از شهر پوچها شده ای دوست داری که قیمتی بشوی

بروی توی آسمانها و دور ازین شهر لعنتی بشوی

زن در این جا کتاب سوخته ای است، زیر پلها ورق ورق شده است

وتو می خواستی که در این شهر جاودان مثل یک کتیبه شوی

آه اینها همه خیالات است طبق قانون زن تو مجبوری

در کنار سماور و قوری زنی آرام و سنتی بشوی

روزها را برای شوهر خود تا دم عصر پخت و پز بکنی

شب که آمد برای لذت ا و مثل یک مبل راحتی بشوی

دوست داری فرار ... میترسی، بزنی توی کوچه وفردا

توی لحن رسانه های کثیف بی سر و پا وپاپتی بشوی

مینشینی کنار دفتر شعر، اشکهایت دوباره رم کرده

قرصهایی که با تو میگویند وقت آن است خط خطی بشوی

دکمه های کت خدا باز است، سینه ی گرم دوست منتظر است

تا در آغوش مهربانی ا و دور ازین شهر لعنتی بشوی

                                                                                             بهمن87

 

 

 

 

در گیر ودار حادثه ها و ستادها

هی چرخ میخوریم در آغوش بادها

من با کلاه کاغذیم شاه میشوم

خیلی صریح و ساده به دور از نمادها

مشغول کرده ام سر خود را به دودها

بگذار توی سینه بمیرند دادها

بگذار تا برای دلم شاعری کنم

بی اعتنا شوم به همه انتقاد ها

گفتم خدای کوچک و غمگین من چه شد!

خاکستری هم از تو نمانده به یادها

گفتم ببین چه بر سر دنیات آمده

دنیا شده است مضحکه ی بی سوادها

حالا بیا و ساده در آغوش من بمیر

دور از تمام حادثه ها و ستادها

یک گوشه در اتاق خودم بغض میکنم

باید که درد دل بکنم با مداد ها

                                                مرداد88   

 

 

سپری کرده ایم با خنده زردی روزهای آبان را

شانه به شانه های خوشبختی هی قدم می زدیم باران را

عشق بود و حیاط خانه ی  ما و خدایی که چید از سر ذوق

از زمین تا کنار تخت خودش پله های ظریف عرفان را

زیر باران کتاب جغرافی می شود خیس و من که می خواهم

بکشم زیر چتر کوچک خود عاشقانه تمام ایران را

صبح اندام روشنت می گفت زندگی راه سبز آزادی است

شب در اندوه موت فهمیدم تلخی سالهای زندان را

زندگی آفتاب پاییز است شاعران آفتابگردانها

عشق آن کودکی که می شکند تخمه ی آفتابگردان را

شاعری روی شانه های من مثل گنجشک روی کرگدن است

کرگدنها همیشه می فهمند دردهای عمیق انسان را

ماه خشکیده توی کوچه ی غم، شهر خوابیده زیر گرده ی شب

و من آهسته در کنار خودم هی قدم می زدم خیابان را

 

                                                                              شهریور۸۸ 

 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از: محمد رضا حسینی مود

"من شعر شانه هاي كبودم-ولي شما؟!

 

مجروح شروه هاي شهودم- ولي شما؟!...

 

...دربين اولياي الهي شهرتان

 

از نسل قوم عاد وثمودم- ولي شما؟!

 

هم رافضي و مرتدم و- ازشما به دور-

 

هم گبر و بت پرست و جهودم- ولي شما؟!

 

"نه سني و نه شيعه ام" ازروزگار دور

 

مشهور به "حسيني مودم" ولي شما؟!!!... 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از وبلاگ جستارهای شمس

جستارهاي شمس

شمس جعفري

 

يك مقدمه و هفت اپيزود ـ از تولد يك پست پساپستمدرن

 

( به: ياسمن که گفت بنويس. )

 

 

 

در ابتدا کلمه بود. کلمه عشق بود.

 

روز اول تاريک بود.

 

روشنايی نبود.

 

کلمه عاشق شد ...

 

روز دوّم آغازِ [چشم هایِ] تو بود...

 

●« من کيست ام؟» سرآغاز شناخت خويشتن است، آغاز ورود به حيطه های پيچاپيچ هستی جهان در قلمروتشجيع ذهن؛ ابتدای شناخت، ابتدای حکمت، ابتدای دانش و حرکت احساسات انسانی به سمت صفر. سفری است در باره ی شروع سفر به بيکران حيات و پايايی، پويايی فکر است و کشف ديدن پروانه ای به خواب ، يا بودن به خواب پروانه ای در بيداری. تفکری است در باره ی خويش و جهان از خويش پيرامون خويش. و این همان سخن است که سقراط گفت، هنگام که با چراغ به گرد شهر می گشت در روشنای روز و آفتاب تموز: خويشتن را بشناس.

 

اگر فلسفه با حيرت آغاز می شود، حکمت با پرسش می آغازد و پرسش با مشاهده و انديشيدن )و تجربه( به پيش می رود. انديشيدن به «آگاه» ی می پايد و در و با آگاهی است که «وجود» (being) شکل می گيرد. آن چنان که دکارت می گفت:

من می انديشم، پس هستم.

 

«من کيست ام؟» جستاری ست در اين پرسش که «ياسمن» پرسيد، نوشتاری ست در قلمرو تأويل کودکی ها و صداها، بازی گوشی يی [ست] از سر لذّت بازی گوشانه و شناخت دوباره و چند باره و چندين باره ی بازی ها و واژه ها، بازه هایِ مشترکِ خميازه های دخترکی ست کودک و خردسال خنده های شايد هزار ساله؛ که هر روز – می آيد و- روبروی خردسالی صندلی من بر می نشيند و مرا بر می انگيزاند که بنويسم  (و می نويسم )، و وادارم می کند که به عشق بنويسم و از عشق بنويسم و کودکانه. تأملی است بريده بريده و کوتاه، ساده، اما با عشق؛ پس شما هم با عشق بخوانيد و بخوانيد و دوباره بخوانيد (نيچه)، يقينن ردّ پايی از عشق (و حقيقت) در اين قطعات و کلمات هست، بيابيدشان. هم به قول نيچه آن را آرام و عاشقانه بخوانيد: عاشقانه خواندن ام بياموزيد دوستان.

 

من کيست ام؟ را تقديم می کنم به  خودِ خودِ خواب های ياسمن، که به خيال اش، شايد من پرنده ای عقابی در خواب های او بودم يا او پروانه ای پرستويی در بيداری من. هم او که پرسيد و مرا بر انگيخت تا اين ها را بنويسم، اين پريدن ها و بال زدن ها و پرسش ها و بازگشودن ها و نگاه ها و بی قراری ها.

اين ها قبض و بسط همان پرسش هاست که به تأمّل نشسته ام در همان بال گشودن ها و بی خوابی ها، و نه بیشتر. متنی ست عاشقانه که در بين فرصت ها، فاصله ها، سطرها و نظاره ها نوشته شده اند و در سايه، برای يک نفر، تنها، حتّی، (تا)، (به)، با ياسمن؛ (يا) اين فريبانه های افسون گرانه ی عاشق کُش و طنّازی های عشوه گرانه ی چشم هایِ عاشقِ اين دختر فتّان و زيبا. متنی است آسان؛ در جستجوی آفتاب و روشنايی عاشقانه،به دنبال سپيده دمان؛ ساده و روان، امّا آغازگر «راه»ی بس طولانی و بی پايان.[پس] عاشقانه بخوانيدم.

عاشقانه بخوانيدم دوستان.

 

 

 

 

 

●●●

 

رساله (ای) در باب: گفت وگوی سقراطی، عشق جسمانی، و شيدايی فيلسوفان در عصر فراصنعتی؛ گفتار در روشِ حکمت عشق و - دانشِ - جنون عقل.

 

 

 

●●●●●●

 

 

 

١

 

بيا ای گربه ی زيبای من و بر دل عاشقانه ی من بيارام

 

چنگال هايت را به درون فراچين

 

و بگذار تا در چشمان زيبايت

 

که ترکيبی از فلز و عقيق اند، غوطه ور شوم.

 

 

 

 

                   "شارل بودلر"

 

●نابغه ی شرق، ابن سينا، سال ها پيش در همين جا زاده شده بود و مولانا هم

در همين   شهر بود که به دنيا آمده بود و ايران و فرهنگ و تمدن درخشان

ايرانی - اسلامی، هنوز شير يال و کوپال داری بود و شايد نمی دانست که قرن ها بعد، گربه ای کوچک و زخمی اش خواهند خواست.

 

افغانستان و تاجيکستان و... هنوز شکل نگرفته بود و مرزهای ايران تا رود سند و پنجاب در هندوستان می رسيد...

 

اين جا کجاست امّا؟ بلخ است اين جا، نام اين بخش از بلخ را هم گذاشته اند "تو - من – او- ما"، سرچشمه ی رودهای پر آب و خروشان در شمال و چشمه سارانِ فراوان و زيبا و کوه های سر به فلک کشيده، ناصر خسرو اما ديگر نيست اين جا، و اسکندر هم از اين جا گذر نمی کند ديگر، تا رو به افسرانش

بگويد: اگر کشورگشايی نمی کردم، در همين دره ی سرسبز روزگار می گذراندم برای هميشه، در عيش و شادمانی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

٢

 

... پدرم که مرا به وجود آورد و مادرم که در او نطفه ام بسته شد، آن دو که تو از بدن های شان مرا در حدود زمان صورت بخشيدی.

 

 

 

 

   "سنت آگوستين قديس"

 

●اوايل بهار سال 13٦١:

 

صدای شليک گلوله ها پی در پی شنيده می شود، محمد حسين تپانچه به دست روی بام بلند عمارت ايستاده است، چشم هايش برق می زند، و صدای تپش های قلب اش را می شنود.

 

به دنيا آمدن يک کودکِ پسر، از بزرگ خاندان:

 

عموی کودک است محمد حسين؛ که شادمانی اش را با شليک گلوله نشان می دهد و وفاداری اش را به برادر بزرگ، پدر کودک، که بزرگ منطقه است و حرف اش در نزد اهالی کم از حرف اعلی حضرت شاهنشاه مملکت نيست و نسل اندر نسل از بزرگان و فئودال ها ی منطقه بوده است و صد البته از ثروت مندان بزرگ، با حشم و خدم و کارگر و رعيت و املاک و احشام فراوان.

 

محمد گذاشتند نام کودک را، و قرار بود اين کودک بعدها "شمس" خوانده شود.

 

٣

 

خديجه بانو گيس های بلندش را از دوطرف بافته بود و شال گل دار قرمزش را روی شانه اش انداخته بود.

 

 

 

                                    " از کتاب: حکمت مادر بزرگ، ماری داريوسک"

 

 

 

●نام اش محمد علی است پدر، نسل اندر نسل مسلمان بوده اند، پدر بزرگ هم به حاجی رضا معروف بوده است، که بيشتر يک صوفی بوده تا خان و ثروت مند بزرگ منطقه، او بارها به کربلا مشرف می شود و به حج نيز می رود. آن قدر ثروت اش انبوه و فراوان است که در بين اهالی مشهور است: حاجی سکه های اشرفی اش را در پوست اسب نگه می دارد. علاوه بر املاک فراوان، او گله های فراوانی هم دارد. حاجی مرد محترم و مهربانی است، و عاشق خديجه بانو همسرش. بانو هم زنی با تقوا و پرهيزگار است.

 

دوست می دارم خديجه را، من هم، مادر بزرگ را. زنی مومن و عاشق که هرگز در عمرش لقمه ای حرام نخورد و آن قدر مهربان بود که آزارش به مورچه ای حتی نرسيد. خدا رحمت اش کند، اين خصلت های خديجه هنوز هست در کودک.

 

برای آخرين بار به کربلا می رود و در نجف ساکن می شود، حاجی رضا، شش ماه تمام، بعد به ياد خديجه بانو می افتد که هنوز منتظرش است و دل اش برای حاجی تنگ شده و هر روز روزه می گيرد و نماز می خواند و قرآن هم که لحظه ای از دست اش نمی افتد و تسبيح بانو هميشه تق تق صدا می کند و بانو زير لب زمزمه می کند آهسته و ...، چشم هايش، چشم هايش خيس است کمی انگار بانو...

 

گيس های بافته اش از دو طرف آويزان است خديجه بانو، و شال قرمز گل دارش را روی شانه هايش انداخته است، دل بانو بی قرار است: حاجی ... حاجی دير کرده است.

 

●●●

 

در خراسان مدفون است حاجی. ديگر خديجه اش را نديد و بانو هم بعد از شش ماه به حاجی پيوست و شايد به همان جايی رفت که حاجی يک شب خوابش را ديده بود و فردايش به خديجه گفته بود و خديجه هم يک نذر به گردن گرفته بود و چندين بز و گوسفند را قربانی کرده بود.

 

بانو می گفت: حاجی رفته به بهشت.

 

بانو هم رفت، همان جايی که می گفت، شايد: بهشت.

 

٤

 

من ديگر گل دان خواب های تو را آبياری نخواهم کرد پدر.

 

 

 

                                                                  " از فيلسوفانِ عصر جديد"

 

●آوارگی:

 

"محمد" نخستين پسر "خورشيد" بود. خورشيد زن جوانی بود و حاجی محمد علی، پدر محمد، مردی مسن.

 

حاجی، خان و ثروت مند بزرگ منطقه، که حالا بر تخت پدرش حاجی رضا تکيه زده بود و از اين همه ملک و املاک و نوکر و کلفت و حشم  خدم و رعيتی که داشت، سرمست و مغرور شده بود و کسی جرأت نداشت به چشم هايش چپ نگاه کند و اگر حاجی امر می فرمود که بمير، می مرد و اما هرگز جرأت نداشت که از فرمان حاجی تخلف کند، خواب های تازه ای می ديد. حاجی هر روز سوار بر اسب کهر معروف اش می شد و بر امور مملکت اش نظارت می کرد و امر و نهی می فرمود، مثل اين بود که "تهمتن" ديگر بار زنده شده بود و شبی که شيخ طوس اندک چرتی می زد، از شاه نامه اش آمده بود بيرون و انگار که می خواست با ديو سپيدی پنجه در افکند و ...

 

حاجی دبدبه و کبکبه ی فراوان داشت، اما اين اواخر مزاجش زياد خوش نبود، شايد با شامه ی تيزش بوهايی شنيده بود و البته حاجی، اگر چه آدمی کاملن سنتی بود و اهل مذهب، اما مرد باهوش و سياست مدار و با فراست و کياستی بود، که خودش را فرعونی می دانست شايد. در منطقه، کسی بی فرمان حاجی، آب هم نمی توانست بخورد. می گفتند: حاجی بزرگ است، دست اش با حکومت در يک کاسه است. هر کس به حاجی چپ نگاه کند سر و کارش با سياه چال و زنجير و حبس و تبعيد و تکفير و اعدام است ...

 

خورشيد آخرين عروس حاجی بود، مادر محمد، همان کودکی که بعدها شمس اش نام نهادند. و آن ديگر بود البته، و حالا ديگر نيست و برای هميشه تمام شد.

 

حاجی پيش از اين شش بار ازدواج کرده بود، يا به قول خودش شش زن گرفته بود و از هر کدام هم فرزندانی داشت که هستند، حالا هم.

 

حاجی حالا نزديک به پنجاه و چند سال اش بود و ريشی انبوه و تا حدودی سفيد داشت و وقتی در مجالس و منابر سخن می گفت، هيچ کس ديگر يارای سخن گفتن در برابرش را نداشت و البته حاجی آن چنان جذبه ای شديد داشت که نگاه اش پرنده را در هوا می خشکاند و ماهی را در دريا و آسمان را می شکافت و مردم منطقه هم اين را خوب می دانستند. سخن حاجی، مثل سخن خدا بود و در همه ی تصميمات، حتی حکومتی نيز، حرف آخر را حاجی می زد.

 

حاجی رئيس منطقه اش بود. برادران، اقوام، خويشان، دوستان، فرزندان و رعايای زيادی داشت که همه ی قشون گوش به فرمان او بودند.

 

وقتی حاجی خواست خورشيد را به زنی بگيرد، ( و خورشيد هرگز راضی نبود، اما امر، امر حاجی بود و بايد اطاعت می شد و اجرا. ) سی سوار تفنگ چی، اطراف اش را محاصره کرده بودند و او را تا خانه ی ارباب همراهی می کردند، و اين خورشيد اما شايد عاشق کسی ديگر بود و ...

 

٥

 

مردم انقلاب کردند، شبحی بر فراز خيابان های پاريس پرسه می زد ...

 

 

"منسوب به: آيزايا برلين"

 

●جنگ شد. مردم ديگر انقلاب کرده بودند، حاجی هم بايد مثل محمد رضا شاه، از تخت و تاج اش دل می کند و به جايی ديگر می رفت ...

 

به اين ترتيب حاجی گريخت، شب هنگام و مخفيانه، اما حاجی از آن همه ثروت نتوانست چيزی با خودش بردارد و البته فقط بايد جان اش را نجات می داد ...

 

حاجی رفت به پاکستان، بعد هم آمد ايران، حاجی مردی متعصب بود، مذهبی و مغرور، او می خواست در کنار امام هشتم باشد و شايد بعدها می توانست برود کربلا يا نجف، زندگی کاملن تازه ای را آغاز کند و خاک بوس آستان مقدس مولا علی شود.

 

حاجی سال ها پيش، به قول خودش سنه ی سی و شش، مراسم حج را به جای آورده بود، چند بار به کربلا مشرف شده بود و شايد می خواست، او هم از پدرش عقب نماند.

 

●●●

 

محمد يكي - دو ساله بود که حاجی به ايران مهاجرت کرد، سال ١٣٦٤، در شهرهای مختلفی ساکن شد، سرانجام در کاشان، شهر متعصب و متحجّر مذهبی قرار گرفت و رحل اقامت افکند. سال ها در اين شهر روزگار گذراند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

٦

 

شيخ گفت: « به چشم يقين در حق نگرستم، بعد از آن که مرا از همه ی موجودات به درجه ی استغنا رسانيد و به نور خود منوّر گردانيد و عجايب و اسرار بر من آشکار کرد و عظمت و هويّت خويش بر من پيدا آورد. »

 

 

 

 

                 "تذکرة الاوليا"

 

●شهر خدا:

 

محمد، کودکِ خردسالِ باهوش، حسّاس، نابغه و دوست داشتنی يی بود و در سن سه – چهار سالگی قرآن را آموخت، کسی به او آموزش نداد، او مخفيانه، وقتی مادر قرآن می خواند هر صبح و شام، گوش فرا می داد و صدای خواندن قرآن حاجی را هم  می شنيد هميشه. در همان سنين نوشتن را نيز فراگرفت، و برای نخستين بار با پول هايی که جمع کرده بود، چند مداد رنگی کوچک خريد: آبی، سبز، قرمز، زرد.

 

محمّد گفت: مادر.

 

مادر گفت: بله.

 

محمّد گفت: من خدا را ديدم، به خواب، دی شب ...

 

مادر زبان اش را گاز گرفت و چهره در هم کشيد و کمی اخم کرد و زير لب شايد

 

- از خدا - استغفار طلبيد. شايد.

 

محمّد گفت: خواب بهشت را ديدم، از پل گذشتم ...

 

٧

 

من فرشته ی کوچک غمگينی را می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد.

 

 

 

 

           "فروغ فرخزاد"

 

●محمد خدا را نقاشی کرد. خدا را نقاشی کرد محمد. محمد بهشت را نقّاشی کرد. بهشت را نقاشی کرد محمد. محمد فرشته ها را نقاشی کرد. فرشته ها را نقاشی کرد محمد. و مادر هيچ وقت نقاشی ها را نديد، و هيچ کس هيچ وقت نقاشی ها را نديد. گم کرده بودند خودشان را همه. همه خودشان را گم کرده بودند. و هيچ کس ديگر هيچ وقت به دست هايش نگاه نکرد، و هيچ کس ديگر هيچ وقت به چشم هايش نگاه نکرد. و هيچ کس ديگر هيچ وقت به خودش نگاه نکرد. گم کرده بودند خودشان را همه. همه خودشان را گم کرده بودند... محمد به دست های کوچک اش نگاه کرد. به دست های کوچک اش نگاه کرد محمد. محمد به چشم هايش نگاه کرد. به چشم هايش نگاه کرد محمد. محمد گريه کرد. گريه کرد محمد. اقيانوس چشم هايش را شست. چشم هايش را شست اقيانوس. اقيانوس پلک هايش را شست. پلک هايش را شست اقيانوس. خنديد محمد. محمد خنديد. محمد عاشق فرشته ها شد. عاشق فرشته ها شد محمد. محمد عاشق فرشته ها شد. عاشق فرشته ها شد محمد. قلب کوچک محمد تند تند تند تند تند تند تند تند زد زد زد زد زد زد زد زد هی هی هی هی هی هی. محمد صداهايی شنيد. صداهايی شنيد شنيد صداهايی شنيد صداهايی شنيد شنيد صداهايی شنيد شنيد شنيد شنيد محمد محمد محمد محمد محمد محمد. محمد صداهايی شنيد. فرشته ها روی شانه هايش نشسته بودند...

 

 

 

 

 

شمس، تير، ١٣۸٦

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

نویسنده: Copy/Paste ׀ تاریخ: یکشنبه ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to kashkool888.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20